به نام خالق علم

سلام دوستای عزیزم درسام شروع شده ببخشید اگه به روز نمیشم

فقط برام دعا کنید

فعلا هم به وبلاگ سر نمیزنم،یعنی وقت نمیکنم،دلم برای وبلاگتون تنگ میشه

 



تاريخ : یکشنبه ششم مهر 1393 | 10:38 | نویسنده : فاطمه |

حببیبم درد تنهایی بلای جان من گشته

هوس ویرانگر جان من وایمان من گشته

 

حبیبم قدرتم بخشا که ساکن بر درت گردم

سحرگاه شبی با ذکر تو گرد سرت گردم

 

حبیبم دست از سرتو برندارم تا که من هستم

اگر چه بارها عهدو قرار خویش بشکستم

 

حبیبم نا امیدی بر دل من سایه افکنده

دگر تا کی شوم از مهربانی تو شرمنده

 

حبیبم روزگاری من عزیز درگهت بودم

به دنبال تو همراه اسیران رهت بودم

 

حبیبم حالیا روزم زشبها تیره تر گشته

زبس اندر گنه ماندم دگر این صفحه برگشته

 

حبیبم من چه ها سازم که شامل بر عطا گردم

همین بهتر بود جانا به هجران مبتلا گردم

 

حبیبم من نمیدانم که باشم،کجا هستم؟

میان معصیت هایم  ز راه تو جدا هستم

 

حبیبم روزگار من ز تنهایی سیه گشته

ندارم توشه ی راه وجوانیم تباه گشته

 

حبیبم راحتم بنما که دردم بی دوا باشد

ز دست درد بی درمان بجان من بلا باشد

 

حبیبم تا به کی از تو بود احسان زمن عصیان

فدای صبر تو گردم ندارد صبر تو پایان

 

حبیبم میشود روزی خودم را بر درت بینم

مهیای نماز صبح در پشت سرت بینم

 

حبیبم دست ما راکی بدست خویش بگذاری

تو که از بی کسی ما خبر داری خبر داری

 

حبیبم من نمیدانم که در پایان چه میگردد

دل من آخر کارش از این شیطان چه میگردد.



تاريخ : یکشنبه سی ام شهریور 1393 | 9:54 | نویسنده : فاطمه |
آقا من اعتراض دارم

از کارگردان های سریال های خودمون گله دارم

چادر من برای رفتن به  امامزاده دوخته نشده،

چادر من برای گدایی کردن سر خيابوندوخته نشده

چادر من برای خانم های بدبخت بیچاره دوخته نشده

چرا تو سریال های ما هرکی باشخصيت تره بی حجابتره

اما هرکی بدبخت تره چادر سرشه؟

سریال های ماهم که الان آرایش کامل دارن خانم ها یعنی آرایش داشتن تا یک

حدی مجاز که هست هیچ،ضروری هست،اشکالی هم نداره.

سریال مدینه،مدینه چهل قسمت تحت هر شرایطی چادر سرش بود

موقع اهدا جوایز عوض چهل قسمت و در آورده بود ماشاالله

از قوه قضایی هم گله دارم!!!!

چرا خانم های قاتل و جانی و وقتی میخواهد اعدام کنید چادر سرشون میکنید؟

همه ماها باید روز قیامت به صاحب این چادر مشکی مادرم فاطمه زهرا

جواب پس بدیم،به تک تک شهدا باید جواب پس بدیم

 

 

آنجا که نام مهدی نیست

قرار نه فرار باید کرد

 



تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393 | 14:47 | نویسنده : فاطمه |
آقا میان فرهنگ سازی کنید،دفترهای بچه ها عکس شخصیت های

کارتونی غربی ها نباشه.

دو روز پیش رفته بودم بازار تهران برای خرید لوازم تحریر جلد

دفترها عکس شخصیت های شکرستان بود خوشم اومد قيمتش

2برابر دفترهای بن تن بود.من جای اینکه5تومن بدم شکرستان بگیرم

5تومن میدم دوتا دفتر بن تن میگیرم خب،این طرح هم فقط به اسم

یک نفر ثبت شده و هیچ تولید کننده ای جز اون شخص حق نداره

اونو تولید کنه،ولی شخصیت های کارتون خارجی ها به اسم کسی

ثبت نشده خدارو شکر وگرنه مثل این هنرمندانه مخترع  کاریکاتور

هنرمندان سریال پایتخت و رو جلد دفتر ها میزدن،

میان عروسک باری نگیرید برا بچه هاتون باربی 5تومن داروسارا

ایرانی105تومن،اونوقت هی بشینید بگید چرا جامعه ما اينطوريه 

از ماست که بر ماست



تاريخ : پنجشنبه بیستم شهریور 1393 | 12:0 | نویسنده : فاطمه |

 

تقدیم به همه دوستان عزیزم

و وبلاگ های مورد علاقه من:فانوس جزیره :مسافر شب مهتاب :صدای قلم



تاريخ : دوشنبه هفدهم شهریور 1393 | 16:24 | نویسنده : فاطمه |
پسر عمه دوستم بود مهندس کامپیوتر بودندو برادر شهید به گفته دوستم بهترین پسر فامیل

خلاصه خونوادم قبول کردن که برای مراسم خواستگاری تشریف بیارن منزلمون

نزدیکای ساعت20بود که با خواهرشون و دامادشون تشریف آوردند

طبق رسومات بنده با سینی چای وارد اتاق پذیرایی شدم لرز تمام بدنم وگرفته بود انگار رو ویبره بودم

باصدای خیلی آروم سلام کردم و چایی و تعارف کردم و روی مبل نشستم سکوت محض بود تا اینکه خواهرشون

گفتن اگه اجازه بدین دختر خانمتون با برادر ما برن صخبت کنن

مادر ماهم اجازه دادن و

وارد اتاق من شدیم.بنده خدا قرخید!در و دیوار اتاق پر از نقاشی های من بود

اولین جملشون این بود همه این نقاشی ها کار خودتونه!

بله

_بفرمایید

شما بفرمایید

میشه کامل خودتون و معرفی کنید

خلاصه 20دیقه اول شجره ناممون و گفتیم

من هم خواهش کردم شفاف و واضح صحبت کنیم و صداقت و از همین لحظه رعایت کنیم

من:شما اهل نماز و روزه هستید؟دین تو زندگیتون چه جایگاهی داره؟

ایشون:این سوال خیلی کلیشه ایه!مگه میشه کسی اهل نماز و روزه نباشه!روزه شاید ولی کسی پیدا نمیشه

که نماز نخونه.

من:امیدوارم اینطور که میگید باشه.

بعد از این من کلا سایلنت بودم یا فقط سوال میپرسیدم

کمتر از خودم اطلاعات میدادم

2ساعتی باهم صحبت کردیم و به زور از اتاق در آوردنمون!

ما تحقیقاتمونم انجام دادیم همه چی عالی بود

همه هم میگفتند بیشتر از این نمیتونید همدیگه رو بشناسید حرف زدن بیخوده و...

واقعا از همه نظر عالی بود

روز بله برون پدر بزرگشون فوت کرد

مراسم عقب افتاد و قرار شد ماباهم صحبت کنیم تابیشتر همو بشناسیم...

3-4روز اول خیلی خوب بود.خیلی به نماز حضرت زهرا اعتقاد دارم 2رکعت نماز حضرت زهرا خوندم متوسل شدم به بانو

باورم نمیشد یهو از من پرسیدند شما با ماهواره مشکل دارید؟

من:بله.صد درصد

ایشون:چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

من:به هزارو یک دلیل

_آخه تلوزیون ایران هیچی نداره

من:کلی بحث کردیم و آخر گفتم قبول.شما ماهواره میخرید من ساعت ها میشینم پای فیلم های قشنگشون

شما میتونید خونه ای مثل خونه های اونها برای من تهیه کنید؟

یا مثل اونها با من رفتار کنید؟

من هم نمیتونم مثل اونها باشم اما نا خواسته اونها الگو های زندگیمون میشن

نمیخوام با چندتا شبکه ماهواره ای زندگیمو خراب کنم.

خلاصه زیر بار نمیرفتن

من گفتم سوای همه این مسائل حرامه

_کی گفته حرامه؟

من:مراجع تقلید

_من خودم عقل دارم از کسی تقلید نمیکنم.

هیچی دیگه متوجه شدم مرجع تقلید هم ندارن.زیر بار هم نمیرفتن که باید مرجع داشته باشن.

بعد پرسیدم شما نمازهاتون و چطوری میخونید؟

اول وقت؟آخر وقت؟1روز درمیون؟....

_راستش چون خیلی سرم شلوغ میشه 4تا درمیون نمازام قضا میشه

اما خدا بخشندست حق الله و میبخشه!

خلاصه من هم همونجا بدون معطلی گفتم به نظرم اصلا به درد هم نمیخوریم

من بازم فکرامو میکنم...

خدافظی کردیم و2رکعت نماز شکر بجا آوردم

وچندین بار زنگ زدن خونمون مادرم گفت فاطمه اصلا راضی نمیشه خدارو شکر این هم به خیر گذشت.

فکرشو نمیکردم راجبه مرجع تقلید هم بخوام با خواستگارم بحث کنم

 

 



تاريخ : شنبه پانزدهم شهریور 1393 | 18:35 | نویسنده : فاطمه |
خودت را ارزان مفروش،با این دستگاه بازی نکن،اگر میبینی این کاره نیستی

مانند زهیر با فاصله از حسین زهرا حرکت کن و یا چون مقداد کنار امام و داخل گودال باش.

یعنی خودت را وقف کن برای این راه،مهدی شیعه میخواهد

با هر ضرفیتی که داری مهم نیست،مهم این است که پذیرفتی بمانی،

شیعه تحلیلی به درد نمیخورد که امروز با یک تحلیل به نماز جمعه برود فردا با یک تحلیل در صف دشمن باشد.

شیعه تنوری باید بود که در تنور پر حرارت مولایمان حسین آنقدر گریه کنی تا قطره ای خون دل به تو بدهند.

که بعد از آن خون دل بخوری نه اشک چشم.بسوزی و بسازی

در خانه آنها بمانی نه اینکه گدایی کنی و چیزی بخواهی...



تاريخ : یکشنبه نهم شهریور 1393 | 19:2 | نویسنده : فاطمه |
ای رازدارپرده پوش!

سردرخویش فروبردن،گریستن درباد و رو به قبله عاشقی ایستادن رابه من آموخته ای.

حالا هم صبر یک پروانه را ، در رهایی از پیله دلتنگی به من بیاموز!

تهور یک پرستوی بی آشیان را  در من  برویان!

.............

به همه شب های پرستاره بدهکارم.

به آینه های با مرام مدیونم.

از روی همه گل های باغچه شرمگینم.

تنها برای یک لحظه دست باکرامتت را بر دل نا آرامم بکش!

از اینکه پرنده مهربانی ات همیشه بالای سرم میچرخداز تو ممنونم.



تاريخ : پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393 | 11:57 | نویسنده : فاطمه |
امروز پدری ترکش خورد...

یتیمی افطاری  خون دل ...

مادری روزه اش را موشک شکست...

من زولبیا نخوردم تا سیری کاذبش مزاحم بیشتر خوردنم نشود

گاهی خواب روزه دار عبادت نیست خیانت است

هیس!

مسلمین خوابیده اند..



تاريخ : پنجشنبه دوم مرداد 1393 | 14:19 | نویسنده : فاطمه |

 

گنه درچشم این مسکین گنه دیگرنمیباشد

تو میدانی کسی حالش زمن بدترنمی باشد

 

چرا این زندگی من شده شرمندگی من

شدم من بنده نفسم امان از بندگی من

 

فقط بازی شده کارم به نفس خود گرفتارم

دگر نومید شدم ازهرکس فقط یا رب تو رادارم

 

به ظاهر یارتو هستم به باطن بنده پستم

کریمانه زمن بگذر اگر چه توبه بشکستم

 

تو میدانی که درسینه فقط مهرتو را دارم

چو قدر خودندانستم به غیر توگرفتارم

 

 

گذشته عمرمن باطل،نشد عشقت به دل کامل

بیا رحمی نما یا رب اجل نزدیک ومن غافل

 

 

بیا شیرینی عشق حبیبت را چشان بر من

بیاویرانه ی دل را نما از نور خود گلشن

 

امان از ظلمت قبر وعتاب حضرت زهرا

چه دارم من بگویم در جواب حضرت زهرا

 



تاريخ : دوشنبه سی ام تیر 1393 | 20:14 | نویسنده : فاطمه |
روی صحبت من با اون دسته از خانم هاست که ارزش و مقام زن را از بین بردن

و زن را به یک کالای مصرفی تبدیل کردند

خانمی که به خودت اجازه میدی با هر سر و وضعی بیای خیابون و دل های سالم وناسالم و

به تلاطم بندازی

بشینی و بگی دل باید پاک باشه

یک سوال دارم ازت:اگر تشنه باشی از شلنگ دستشویی حاضری آب بخوری؟

دلش پاکه،اب جاری و زلاله....

حتی اگه از تشنگی بمیری نزدیک شلنگه آب دستشویی نمیشی.

من نمیگم چادر سرت کن،رو بگیر

اما به عنوان یک شهروند حق دارم که اعتراض کنم و بهت بگم تو یک زن هستی نه یک

کالا،بیرون گذاشتن موهای رنگ کرده و نمایان بودن اندامت به من هیچ آسیبی نمیرسونه

و قرار نیست من رو تو قبر تو بذارن اما میتونم گاهی بهت بگم جمع کن خودتو...

تو با آرایش غلیظت با پوشیدن لباس های جذبت یک چیزو مشخص میکنی و اون هم

بیماریه روانی خودتو

عقده حقارت و خود کم بینی تو

خاص بودن تو فکر تو اتفاق میفته

وگرنه خر هم کراوات بزنه خاص میشه



تاريخ : دوشنبه بیست و سوم تیر 1393 | 20:25 | نویسنده : فاطمه |
این  واژه های روزه دار چقدر بوی معصومیت تو را میدهند.

 

بوی تلاوت دست های بهشتی ات.

این اژه های به ظاهر لال که  در چشمانم تطهیر شده اند منتظر نوازش دستان با کرامت تو هستند.

پشت هر یک از این واژه ها معانی ژرفی ایستاده که تا خدا قد کشیده اند.

عرش همین نزدیکیست.

پشت نام تو!

اللهم  عجل لولیک الفرج

یادمون نره سر سفره افطار اولین و تنها دعامون فرج آقا باشه



تاريخ : سه شنبه هفدهم تیر 1393 | 18:48 | نویسنده : فاطمه |

نوای ربنا

صدای ربنا نوازشگر دل های روزه دار است.

نوای دل نشین آسمانیان است که به اهل زمین رشک میبرند.

ربنا لا تزغ قلوبنا.....صدای بال زدن فرشتگان است که بربام خانه هافرودمی آیند.

فاصله زمین تا آسمان چقدر کم شده است.

حالا دیگر،

از دعای گیاه تا اجابت ماه،راهی نیست.

دل را بیاورید!



تاريخ : سه شنبه هفدهم تیر 1393 | 18:44 | نویسنده : فاطمه |

ای خدای مهربان که اولین سلام رابردلم نوشتی! ای ناشناخته مهربان! ای آشناترین غریب!

ای نقاشترین طلوع ها وغروب ها! ای خالق عشق ودردهای شیرین!..... لذت سکوت

وانتظاررا به سلول های تنم بچشان! فرصتهاهمچون عمرگل به پایان میرسند، یاریم کن

تاباغبان این گل های شریف باشم. سقف های کوتاه دلگیرند،کمکم کن تاکبوترفکرم را

درآسمان یادتوبه پروازدرآورم. ای افریدگار چراغ عشق را درقلبم روشن نگاه دار.



تاريخ : سه شنبه دهم تیر 1393 | 14:15 | نویسنده : فاطمه |
ای آفریدگارسعی وسکوت وسخاوت!

پاهایم درگِل مانده اند.گُل احساسم پژمرده شده است.

چشم هایم رادرمسیرگناه گم کرده ام.

زبانم........آه،زبانم دروازه اشتباهاتم شده است.

راه رانمیدانم،فانوسی برایم بفرست تاتاریکی های قلبم راروشنی بخشد.

ای آفریدگارکوههای ارام ودریاهای مطلاطم!

طناب غروردست وپایم رابسته است،

تیغ های گناه درتنم فرورفته اند؛

اماهمچنان نبضم توراصدامیزند؛

نیمی فرشته ام ونیمی شیطان؛

حال خوش رفته ام رابه من بازگردان.



تاريخ : سه شنبه دهم تیر 1393 | 14:13 | نویسنده : فاطمه |
یادش بخیر قدیما سحر که میشد همسایه ها در خونه همه رو میزدن و همدیگرو بیدار میکردن

صدای اذان صبح تا چهار تا خیابون اونور تر میرفت

پیر وجوون سر سفره سحر مینشستن

ولی حالا...

سحر که بیدار میشی باید آسه قدم بذاری تا خدایی نکرده همسایه ها بیدار نشن

اذان مسجد هم با 1صدای  خیلی کمی پخش میشه فقط رفع تکلیف باشه

اعضای خانواده هم یکی در  میون زخم معده میگیرن  ماه رمضونی!!!!!!!

یادش بخیر..

دلم برای ربنای شجریان تنگه

برای ختم قرآن های محله ایمون تنگه

 

به نظر شما جایه چه چیزایی  خالیه؟؟؟؟؟



تاريخ : سه شنبه دهم تیر 1393 | 13:59 | نویسنده : فاطمه |
سرانگشت نوشتنم با دکمه های کیبورد غریبی می کنه دل نازک قلمم ناباورانه تاپ تاپ

می کنه خیلی وقته خودمو از لحظه های زندگی اینجوری دریغ کردم پیامک های رفقا رو

صفحه گوشی همراه شناورند وقت دست نداد فلانی زنگ زده بود و می گفت خیلی

عوض شدی به چه زبونی باید حالیش می کردم که همونم یه مقدار محرومتر محروم از

یک استکان چای با مادرم محروم از خوابی که به بیداری سنجاق نشده باشه محروم از

جک و گفت و خند هایی که در چهاردیواری به اسم خونه به وجود می آید محروم از چهره

های عزیزانی که یه وقتایی تصورم به دیدنشون قد نمی ده. یه حالی بودم تو مایه های

کم آوردن باید یه بلایی سر خودم می آوردم رفتم به آدرس یه مشت خاک خاکی که می

ترسیدم از دیدنشون حوصله ام لبریز بشه. ولی نه این خاک حرف می زنه این خاک درد

دوا می کنه، گره وا می کنه رفتم تا یاد بگیرم بودند نه هستند آدم هایی که اتفاقا ته ته

لحظه های بیچارگی کم نمی یارن. یاد گرفتم برگشتم الان هم محرومم از زندگی که لحظه

هاشو اینجوری از خودم دریغ کردم منتها از پنجره هایی به منظره هایی سرک می کشم

که خدا می داند چقدر قشنگ است. نه و نه دقیقه است، دارم زندگی می کنم، زندگی

از مدل خوبش، شاید سخت ولی خوبش به یاد شما عزیزان هم هستم رفقایی که در

جاده یک طرفه محبت و دوستی بدون هیچ ادعایی پیامک و تماس بی پاسخ ارسال کردید.

خوب باشید



تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393 | 18:0 | نویسنده : فاطمه |

 

عشق به معبود

بالاترینِ محبّت‌ها آن است که، محبّت به خدا باشد، که کسی جز او سزاوار محبّت و شایسته‌ی محبوبیت نیست،

و اگر چیزی دیگر هم دوستی را شاید، به واسطه‌ی انتسابش به اوست.

اگر کسی چیزی را نه از این جهت دوست داشته باشد، از جهل و قصورش در معرفتِ خداست. پس سزاوار آن است که،

آدمی به تمام ذرّات موجودات، محبّت عام داشته باشد. از آن راه که جملگی آنها از آثار قدرت حق و پرتوی از

انوار وجود مطلق است و محبّت خالص او نسبت به بعضی، به جهت خصوصیت نسبی که با او دارند باشد.

[ملا احمد نراقی، معراج السّعادة، ص 716



تاريخ : دوشنبه پنجم اسفند 1392 | 14:24 | نویسنده : فاطمه |

از میدان جنگ می آم

برای خودم یه پا رزمنده شدم.

چند تایی تیر خوردم ولی زخمش کاری نیست.

داغی آفتاب جبهه بشره احساسم و می سوزونه.

ولی از جون سالمی که به در بردم دلم خیلی خنکه.

 ماشه ی کلاش اراده را می چکوندم مستقیم وسط پیشونی تخیلی

که تعقلم رو به چالش می کشوند.

کم کم هدف گیریم دقیق تر هم می شه.

آره بابا، چرا که نه، ما تو گردان امام زمان(عج) نفس می کشیم .

باید هم دقیق تر بشه، نور وجودی گل نرگس مسیر

 رو برام از هر چی ابهام و تردید خالی می کنه.

من خوشحالم تو هم خوشحال باش رفیق.

راستش از خدا پنهون نیست از تو چه پنهون،

جانبازم، ترکش گناه باعث شده رو چرخ حرکت کنم.

رو چرخ ستار العیوبی خدا، رو چرخ ولایت

و دعای از پدر و مادر مهربانتر.

با خبرها برای احوال ناخوشم قرآن تجویز کردند.

ولی من یکی در میون...می دونی که.

دیشب یعنی امشب در جمع خودم وخودم،

تصویب شد که هر کاری از دستم بر میاد انجام بدم

تا پای رفتارم احیا بشه.

اگر عمر قد داد تا سال دیگر، دوست دارم رو پای خودم

در کنار سفره ضیافت الهی حرکت کنم.

جایی که معبر فرشته ها و اولیاء الله است.

آخرش خدا نظر کرد و تفاهم نامه همه اش به نفع من، امضا شد.



تاريخ : سه شنبه هشتم بهمن 1392 | 1:22 | نویسنده : فاطمه |

از امام حسين (عليه السلام) شنيدم كه مى فرمود:

اگر مردى در اين گوشم ـ اشاره به گوش راست خود كرد ـ مرا دشنام دهد و در ديگرى از من پوزش بخواهد، پوزش او را مى پذيرم؛

چرا كه امير المؤمنين على بن ابیطالب (عليه السلام) برايم نقل كرد كه از جدّم رسول خدا (صلى الله عليه و آله) شنيد كه مى فرمايد:

بر حوض كوثر وارد نمى شود كسى كه عذر را ـ موجّه باشد يا غير موجّه ـ نپذيرد.

[میزان الحکمه، محمد محمدی ری شهری، ح 1203



تاريخ : شنبه بیست و هشتم دی 1392 | 12:16 | نویسنده : فاطمه |